تبليغاتX
شاید وقتی دیگر
شنبه شانزدهم آبان 1388
در اقتصاد وقتي مي خواهيد اثر يك سياست را در سطح خُرد (و به طور مشخص روي خانوارها و بنگاه ها) بررسي كنيد، بايد يك مدل تعادل عمومي را كه شامل يك يا چند مسئله بهينه سازي است بنويسيد. از حل چنين مدلي مقادير تعادلي پس از اعمال سياست به دست مي آيد. علاوه بر آن مي توانيد حساسيت جواب هاي به دست آمده را نسبت به تغيير پارامترهاي مدل حساب كنيد.

تصميماتي كه در زندگي روزمره مي گيريم هم قاعدتاً بايد از حل يك مسئله تعادل عمومي به دست آمده باشد؛ به اين معني كه بايد جواب مسئله حداكثرسازي تابع مطلوبيتمان مشروط به برقراري تعدادي قيد باشد. بعضي از مسائل زندگي آن قدر ساده و پيش پا افتاده است كه تعداد قيدهاي محدودكننده برايشان بسيار كم است. در نتيجه مي توانيم مسئله بهينه سازي را ذهني حل كنيم و به سرعت به نتيجه برسيم. براي رسيدن به بعضي از تصميمات اما با تعداد قيدهاي محدودكننده قابل توجهي رو به رو هستيم. در اين حالت راه حل عقلايي اين است كه در قدم اول مدل را با صرف وقت نسبتاً قابل توجهي (با فرض عدم دسترسي به نرم افزارهاي مربوط!!!) حل كنيم و در قدم بعدي با انجام آناليز حساسيت از ثبات نسبي جوابمان نسبت به تغيير پارامترهاي مدل مطمئن شويم؛ يعني به يقين برسيم كه با كمي تغيير در شرايط فعلي زندگي، رويكرد ما در مواجهه با مسئله دگرگون نمي شود.

طبيعتاً اگر جواب ما از حل يك مدل تعادل عمومي استخراج نشده باشد هيچ ارزشي براي بررسي ندارد، چون مي توانستيم متغيرهاي زندگي را به گونه اي مقداردهي كنيم كه ضمن ارضا كردن محدوديت هاي موجود، سطح مطلوبيت بيشتري را برايمان حاصل كند...

حالا يك سوال. جايگاه احساس در بحث بالا كجاست؟ آيا احساس را مي توان وارد مدل كرد؟ آيا مي توان يك پروكسي مناسب براي احساس در نظر گرفت كه بتواند تا حد خوبي آن را نمايندگي كند؟

خوشحال مي شوم دوستاني كه اينجا را مي خوانند نظراتشان را در اين مورد بنويسند. اين بحث را در صورت علاقه مندي شما مي توانم در چند پست بعدي از زاويه هاي ديگري ادامه دهم...

نوشته شده توسط سیدشمیم در 22:29 با موضوع: | لینک ثابت |

دوشنبه یازدهم آبان 1388

«خبر درگذشت مسعود رسام اپیزودی از خانه سبز را بیاد می‌آورد، همان اپیزودی که رضا صباحی (خسرو شکیبایی) به استقبال مرگ می‌رود و با وجود غربت، تنهایی و ترس از دوری از عزیزانش با این حادثه کنار می‌آید و تلاش می‌کند در مرگ هم ردپایی از زندگی و روشنی بیابد. مرگ پایان کبوتر نیست...» خبرگزاري مهر

چاق و لاغر، نوعي ديگر، دنياي شيرين، سيب خنده، همسران و خانه سبز. با تمام اين ها زندگي كرده بودم...

مسعود رسام هم رفت پيش رضا صباحي. بعد از مدت ها بغض گلويم را گرفت...

نوشته شده توسط سیدشمیم در 22:43 با موضوع: | لینک ثابت |

جمعه هشتم آبان 1388

هفتِ هفتِ هفتاد و هفت را خيلي خوب به خاطر مي آورم. آخرين روزهاي كاري مادرم در بانك بود و من هم طبق معمول آن سالها بعد از تعطيل شدن مدرسه آنجا بودم. مادرم تاريخ بالاي سندي را  كه روي ميزش بود نشانم داد و گفت ببين چه تاريخ قشنگي! گفتم خوب يازده سال بعد هم دوباره تاريخ قشنگ مي شود. خيلي مهم نيست؛ و در  دلم گفتم اوووووووووووووووه يازده سال بعد...

امروز، و در ميان همه شلوغي هاي اين روزها، آمدم اينجا تا هشتِ هشتِ هشتاد و هشت را ثبت كنم. همين...

نوشته شده توسط سیدشمیم در 23:48 با موضوع: | لینک ثابت |

جمعه هفدهم مهر 1388
راننده داشت به جواني که جلوي تاکسي نشسته بود و از اوضاع و احوالش گله داشت، دلداري مي داد: «بايد اميد و اراده داشته باشي... آدم با اميد و اراده به همه چي مي رسه. من خودم يه موقعي آه نداشتم با ناله سودا کنم ولي کم نياوردم. چسبيدم به کار... حالا اين ماشين مال خودمه. مقروض هم نيستم... خونه هم خريدم... عالي...» همان موقع موتورسواري با سرعت جلويمان پيچيد. راننده با عجله ترمز کرد ولي دير شده بود و تاکسي محکم به موتور خورد و موتورسوار روي موتورش پرت شد و چندين متر روي زمين کشيده شد. راننده گفت: «واي...» سرش را روي فرمان گذاشت و دوباره گفت: «واي... واي...»

موتورسوار از جايش بلند شد و چند فحش آبدار نثار راننده کرد و سوار موتورش شد و رفت. جوان به راننده گفت: «رفت.» راننده ناباورانه سرش را بلند کرد و دوباره تاکسي راه افتاد. جوان گفت: «داشتيد مي گفتيد...» راننده پرسيد: «چي مي گفتم؟» جوان گفت: «از اميد و اراده مي گفتيد.» راننده گفت: «ولم کن.»

سروش صحت

نوشته شده توسط سیدشمیم در 17:15 با موضوع: | لینک ثابت |

سه شنبه چهاردهم مهر 1388
استاد جديدمان آن قدر مرد زحمت كش و محترمي است كه نمي توانم حتي لحظه اي به پيچاندنش فكر كنم...

نوشته شده توسط سیدشمیم در 22:27 با موضوع: | لینک ثابت |

سه شنبه هفتم مهر 1388

Is the Islamic addiction to accepting fate rather than trying to make something of oneself not so entrenched that the resigned shrug of “Inshallah” (”God willing”) routinely accompanies the making of plans and promises in the Middle East?

False Economy: A Surprising Economic History of the World - Alan Beattie

نوشته شده توسط سیدشمیم در 23:29 با موضوع: | لینک ثابت |

چهارشنبه یکم مهر 1388

به جاي ساختن مسجد و مدرسه، چند كلينيك تخصصي مي ساختم مجهز به پيشرفته ترين وسايل، و آنقدر به دكترهاي ايراني مقيم خارج پول مي دادم تا هر كدام با كمال رضايت در طول يك سال حداقل يك ماه در آن كار كنند و چيزي از هزينه درمان هم سهم مريض نشود.

سلامتي نعمت خيلي خيلي خيلي بزرگي است كه اگر نباشد انگار هيچ چيز سر جايش نيست...

نوشته شده توسط سیدشمیم در 23:17 با موضوع: | لینک ثابت |

شنبه بیست و هشتم شهریور 1388

موضوع خيلي پيچيده تر از آن چيزي است كه در نگاه اول به نظر مي آيد. رفتارهاي همكلاسي هايم را مي گويم...

نوشته شده توسط سیدشمیم در 7:45 با موضوع: | لینک ثابت |

سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388

نه، کسي گذرش نمي افتد اينجا. نه ماشيني مي گذرد، نه مردي با اسب. چه برفي هم مي بارد خير سرم. يک لحظه هم امان نمي دهد، مرده شويش ببرد. نفسي درنمي کند اين ابر سياه که نشسته همين جا، بالاي سر من. کاش حالش بود، کاش مي شد که دهانم را باز کنم کمي. اگر چند دانه برف مي نشست روي زبانم چه کيفي مي داد. زوزه اين گرگ مگر مي گذارد که آدم به مزه برف فکر کند. نمي دانم هم از کدام سو مي آيد صدايش. گرسنه هم هست حتماً. چرا برف که مي بارد، گرگ ها گرسنه مي شوند؟

حافظ خياوي – اين زمستان عاشق مي شوم

نوشته شده توسط سیدشمیم در 19:53 با موضوع: | لینک ثابت |

جمعه بیستم شهریور 1388

مادربزرگم هميشه در كنارم است، حتي اگر اينجا نباشد...

نوشته شده توسط سیدشمیم در 22:16 با موضوع: | لینک ثابت |